![]() |
![]() |
|
| سرمایه هر دلی حرف هایی است که برای نگفتن دارد |
|
من عاشق توام
توعاشق منی او عاشق اوست او عاشق اوست ... وقتی که چشم بازکنیم که ببینیم تنمان درقبراست و روحمان تنها ودستانمان خالی و چشمانمان پر ازاشک میفهمیم که چقدر تنها بوده ایم واینها همه همچون خوابی یاسرابی فانی،پوچ ،بی ارزش چیزی نبوده اند که درخاطرمان بماند فقط به این فکرمیکنیم که چه میشود چه می آید برسرمان برای خودمان اشک میریزیم نه بر عشقمان نه بر هرچه که دردنیا داشته ایم پس ای عزیز چشمت رابازکن عاشق باش اما آزاده دوست داشته باش اما بی تعلق درعین مهروعطوفت،وسیع باش و سربزیر جزئی از عزیزانت باش و جدا باهمه باش وتنها عمیق شادنشو وبخند عمیق غمگین نشو وگریه کن با من باش و بی من بی خود نباش و باخود فکر کن فکرکن حرفم را بفهم عزیز میدانم حرفهایم دردناک است وتلخ نه نه عشق من کم نیست واین ازسربیمهری نیست اماحقیقت است چراکه تنها خداست که برای ما میماند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 1:24 توسط ...حرف درد... |
|
|
دیگر قریب به اتفاق نیستیم من وصبر
این روزها شکست میخورم از غم دیواره های قلبم نازک شده اند وهرباد ناملایمی که می وزد میلرزند میشکنند آه نمیکشم گریه میخورم پیش خود می گویم شاید دارم ازدست می روم وازپا می افتم وشاید به دست بیایم بعدازین شکستن وپابگیرم دراوج گسستن دیگر دردهای نامقدس وجودم عمیق نیستند که مرامیکشند در سطح وشادی هایم حتی درعمق لذتی به جانم نمی پراکنند امیدهایم واهی شده اند و آرزوهایم فقط بهانه ی آهی شده اند اینگونه است که دریافتهای من از من گاه به گاهی شده اند دارم به راه زندگی سپری می شوم و در این میانه که نظر دوخته ام به راه به چاه هم نمی افتم که به بن بست برسم حالا به این نتیجه می رسم که چقدر خودخواه بوده ام و پرتوقع ازخدا قلبم به درد می آید گریه می کنم و نمی رنجم از دستش حواس خودم را پرت میکنم ازغم اینکه به هیچ جا نمیرسم نه به بن بست چاه وته ماتم نه به مقصد ونه به راه نجاتم |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 0:30 توسط ...حرف درد... |
|
|
وحشت تنهایی ام! باعشق داغت میکنم
بردهان نفرت ای عشقم! سماغت میکنم بردل غم حسرت یک آه من خواهد نشست گرچه قلب منطقم بایک نگه خواهدشکست روی شک وشایدم طرح یقین حک میکنم پوست می اندازم از هرآنچه که شایدمنم این منوعشقی که از ایثارزیبا میشود این منو قلبی که درگیر تقلا میشود زندگی! در سینه من زندگی از سر بگیر مرگ! اگرخواهی نمیری در دلم سنگر بگیر ای رفیق من دهان کاش وحسرت گل بگیر نارفیقا حسرت غم خوردنم بردل بگیر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 13:15 توسط ...حرف درد... |
|
|
آمدم تابه پیشانی تنهایی داغ عشق بگذارم
ماندم تا بدهان نفرت سماغ عشق بگذارم درصددم تا به دل دردهایم حسرت یک آه بگذارم میمانم تا همه ی حساب کتابهایم را بپای یک نگاه بگذارم میخواهم به شک وشایدم رنگ یقین بزنم دارم پوست می اندازم ازآنچه که منم حالا منم ویک عشق که لبریز ایثارشده است حالامنم که دلم از درد باوقارشده است زندگی بیا تابه تو یادبدهم نفس کشیدن را ای مرگ بیاببین چگونه بلندپریدن را و تو ای رفیق با من باش و نگو ازکاش و تو نارفیق برو در حسرت غمگینی ام باش
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 0:26 توسط ...حرف درد... |
|
|
کاش میدانستی که نگاهت برایم آسان نیست
دست تو بهشت پوست من است و لبانت شیرینی تمام تلخیها احساسم ازباتو بودن تو بودن است وچشمانت آرامگاه نگاه من است کاش کاش کاش میدانستی شکست نور درچشمهای تو به سمت من شکست من است و شکفتن منی زیبا ازپیله ی تمام غرورهایم منی که باتو چه آسان به بهشت میرسد من من،من بی من ،من با تو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 0:20 توسط ...حرف درد... |
|
|
دردی دارم از لبهای تو
که مرا آنگونه میسوخت از عشق و دلم را طراوتی میزد از غمی عزیز و اکنون سکوتت مرا درهم شکسته است و زخم خنجر هزاران ناسزا را بر دلم شکفته است و از فردا میترسم که با یاس و بی مهری بر آتش نابودی من هیزم بی مهری بریزد و با طوفانی از نفرت خاکستر مرا بر باد دهد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 0:22 توسط ...حرف درد... |
|
|
باور کن تو هم از این همه تکرار خسته خواهی شد باور کن
باور کن باور کن باور کن باور کن باور کن باور کن باور کن باور کن باور کن باور کن باور کن باور کن باور کن باور کن باور کن باور کن باور کن باور کن باور کن باور کن باور کن باور کن باور کن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 11:11 توسط ...حرف درد... |
|
|
دنبال بز بودنم تمام شده است
غازهایم را چرانده ام دیگر به سیب زمینی ، تیب دمینی نمیگویم و نیز نمیگویم من مامانم را میخوام ظاهرا بزرگ شده ام اما مثل بچگی راست می گویم چیزهای زیادی را بدست آورده ام اما چیزهای بیشتری را که خود نمی دانم احساس می کنم از دست داده ام اما از درک عشق هنوز به خود شک دارم انگار که هنوز بچه ام اما شاید بچه ها شایستگی بیشتری برای عشق دارند و می گویم کاش تو بودی تا با تو بازی می کردم و می خندیدیم با هم مثل بچه ها نه مثل بچه های به ظاهر بزرگ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 23:56 توسط ...حرف درد... |
|
|
کاریست جدید
مردن هر روزه ی ناباور ما و زنده شدن در چشم هایی که مجال حرف زدن نداده اند و با تپیدن در لحظه هایی که افسرده بودند التهاب و هیجان را به بار آورده اند ما با هم بوده ایم اما حرفی از بودن نزده ایم و حالا به خود آمده ایم که بودن را بدون هم تجربه کنیم وهستی را نفس بکشیم بی آنکه نفس کش هم باشیم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 7:52 توسط ...حرف درد... |
|
|
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی از این زمانه دلم سیر می شود گاهی عقاب تیز پر دشت های استغنا اسیر پنجه ی تقدیر می شود گاهی صدای زمزمه ی عاشقان آزادی فغان و ناله ی شبگیر می شود گاهی نگاه مردم بیگانه در دل غربت به چشم خسته ی من تیر می شود گاهی مبر زموی سپیدم، گمان به عمر دراز جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد کلام حق، دم شمشیر می شود گاهی بگیر دست مرا، آشنای درد بگیر مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک محبت است که زنجیر می شود گاهی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 18:21 توسط ...حرف درد... |
|
|
آه آه...
نگاه تو را می خوانم نگاه تو مرا می خواند اما زبانت چه بگویم... و از دلت می ترسم که به حرف تو باشد "م.رضائی" |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 23:56 توسط ...حرف درد... |
|
|
من زنده نیستم
و تو برایم گریه نمی کنی ذهنم زنده بود وقتی که برایت گریه می کردم و تو نبودی و آنگاه که زنده شوم فرقی به حالت نخواهد کرد و چهره ی تو همچنان مات تردید سرد و بی حس خواهد بود نه کورسویی از تبسمی و نه نم نمی از اشکی دل من در امید زنده بود در امید زیست و با امید بود که مرد آهسته تر از بوی گل با تو سخن گفتم و لطیف تر از پوست آب تو را حس کردم و اکنون تو همچون گلی غوطه ور بر آب می روی و دور می شوی از من و من چاره ای ندارم جز اینکه نظاره گر باشم |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم دی 1387ساعت 10:8 توسط ...حرف درد... |
|
|
من نمیدانم چرا هرگاه
سخت آویزانم از یک دره از دنیا سخت ترسان دستها لرزان لباسم خیس ناگهان از راه شعری می رسد باناز میگوید های اگر مردی رها کن دستهایت را مرا بنویس |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:7 توسط ...حرف درد... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
__________________________
__________________________ هر گونه استفاده از مطالب ، اشعار و ترانه های این وبلاگ بدون اجازه پیگرد وجدانی دارد از آنجا که متن بعضی ترانه ها و اشعار ممکن است به صورت کامل درج نشده باشد در صورتی که تمایل به استفاده از ترانه ها و اشعار در جایی دارید لطفا با ماتماس بگیرید |
| پیوندها |
|
پرواز در سکوت غریبه تنها پسر تابستان وحشی یاسر آنتی گرل سایه مژگان گلبن لیلا کردبچه |